خیلی از اوقات تو زندگی به نقطه ای می رسی که پیش خودم بهش می گم نقطه صفر.
مرزی که احساس می کنی دیگه هیچ راه نجاتی نداری و عجز و ناتوانی مثل یک قفس آهنی
تورو دربر می گیره و انگاری حتی آه و ناله ات به گوش خودتم نمی رسه……
ولی تو اون لحظه های ناامیدی یکی هست که به نجواهای دلت گوش می ده و تورو به
صبر دعوت می کنه.
حتما حکمتی تو کاره که که فقط خود خدا می دونه و بس.
تو زندگی آدما لحظاتی پیش می یاد که راهی برای پیدا کردن مسیر درست زندگی و فقط
یک جور آزمایش تا فصل جدیدی از زندگیت آغاز بشه.
اون وقت که زندگی با زهم زیبا می شه و دلم می خواد تو این هوا قدم بزنم و بذارم تا نسیم
منو در آغوش بکشه و وجودمو از این همه زیبائی سرمست کنم و به خاطر تمام
داشته ها و نداشته هام در مقابل معبودم سرتعظیم فرود بیاورم .