باز امشب آسمان گلگون گشته است
در دلم گویی که فریاد مرده است
ای دریغا پیش چشم من کربلا است
کربلا ای وای نه آنجا غم سراست
کربلا ای وادی تنهای من
ای به خون خفته ای رویای من
کو امام خوب من ای قدسیان
کو آن عزیز دل زهرای من
بغض در گلو و اشک در چشمان من
ای صد افسوس بر من و همسالان من
ای که نامت بر دل و لبهای من
تو دویدی در ره آزادگی
به چه زیبا در خون غلطیده ای
نه انگار من کس دیگرم
گویی انگار من کودکی تنها تشنه ام
این حسین است که بی سر مانده است
ای دریغا گویی که وجدان مرده است
تو مرا با خود به این صحرا آورده ای
تو مرا از وابستگی ها ببریده ای
تو برایم از نامرادی ها گفته ای
تو برایم از دلتنگیهایت گفته ای
گفته ای از بی عدالتیها گفته ای
از به خاک افتادن یاران گفته ای
باز امشب ابرها غوغا می کنند
گویی آنها از التهابی تازه سر می دهند
شب به آخر می رسد و لحظه ها تا انتظار
گویی ظهر عاشورایی دیگر از راه می رسد
سلام .
قشنگ و دلنشین بود .
فرصت کردی سری هم به من بزن خوشحال می شم .
موفق باشی دختر آریایی
جالب بود ! اون love پایین هم خیلی زیباست!