غروب خاکستری

مجموعه اشعار و نوشته ها

غروب خاکستری

مجموعه اشعار و نوشته ها

نا آشنا

بازهم قلبی به پایم افتاد

بازهم چشمی به رویم خیره شد

بازهم در گیروداریک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

بازهم از چشمه لبهای من

تشنه ای سیراب شد سیراب شد

بازهم دربسترآغوش من

رهروی درخواب شد در خواب شد

بردو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم دراو

عاشقی دیوانهت می خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال وآبرو

او شراب بوسه می خواهد زمن

من چه گویم قلب پرامید را

او به فکر لذت وغافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم ازاو

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهدازمن آتشین

تا بسوزاند دراو تشویش را

او به من می گوید ای آغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

من به اومی گویم ای نا آشنا

بگذر از من من ترا بیگانه ام

آه از این دل آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا کس به آوازش نخواند

نظرات 2 + ارسال نظر
نوپا سه‌شنبه 25 بهمن‌ماه سال 1384 ساعت 11:53 ق.ظ http://www.taheri.blogsky.com

باسلام
عالی بود خوشحال می شوم تبادل لینک داشته باشیم و از نظرات همدیگر بهر مند شویم به امید دیدار

someone سه‌شنبه 25 بهمن‌ماه سال 1384 ساعت 11:58 ق.ظ http://yadegar60.blogfa.com

والا چی بگم .. موفق باشی ...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد