از من جدا گشته ای و نگاهم نمی کنی چون درد در منی و رهایم نمی کنی
گم گشته ام میان رویاهای تو از این آوارگی بگو جدایم نمی کنی
هر شب چو ابر می گریم آخر چرا؟ چه شد که صدایم نمی کنی؟
من پرنده مهاجر گم کرده وطنم به آسمان خویش تو رهنمودم نمی کنی
امشب با همه خستگی تو را فریاد می زنم اما باز تو نگاهم نمی کنی
سلام به شما که زیبا می نویسید
تو همین نزدیکی شما یه میخونه هست که واسه اومدن تک تک شماها لحظه شماری می کنه پس زیاد منتظرش نذارین ......
منتظر قدوم مبارکتون هستم
میخونه ی حضرت عشق همیشه از شما پذیرایی می کنه الیته میوه ی پذیراییش چیزی نیست جز......عشق....
منتظرتون هستم
در پایان به این امیدوارم که اه اومدین صبر کنین و استفاده کنین البته که اگه این بنده ی حقیر لیاقت پذیرایی از شما رو داشته باشم
منتظرم....
فعلا...