تو می پرسی زمن چونی چرایی؟
تو می جویی زمن راز نهانی
نمی دانم چرا دیدم جمالت؟
نمی دانم چه بشنیدم صدایت؟
هزاران پرسش و ابهام و تشویش
فکندی تو به پای این دل ریش
مپرس از من دلیل قرب و وصلت
مخواه از من دلیل میل و رغبت
جواب مسئلت خواه از خداوند
که او می داند این سر بند از بند
هم او آخر فکنده راه در پیش
هم او اندازد این سر پرده از پیش
بگو یا حق بیا در راه قلبت
بینداز از این غل و زنجیر مغزت
سرانجام عاقبت آگه شوی چون
فتادی در پی این قلب مجنون
شناسی تو مرا با صبر و فکرت
شناسی تو مرا با نور قلبت
سخن راندن بسی جایز نباشد
عمل کردن کلید گنج باشد
سلام و شعر جالبی بود ..
موفق باشی