بهار با عشوه و ناز کم کم داره از راه می رسه
این بارونای دم غروبش آخ بد جوری آدمو اسیر می کنه
باغچه خونمون پر شده از شکوفه های آلبالو و گیلاس
درخت به ولی فقط به سبز شدن برگاش دلخوش کرده
چقدر دلم می خواد زیر این بارون قدم بزنم به یاد روزهای گذشته
امسال دلم یک هوای دیگه داشت هوای عاشق شدن
حتی به یاد آوردن این کلمه دلمو بد جوری می لرزونه!
واقعا چه احساس قشنگی دوست داشتن.....
فردا شب یک سال دیگه از راه می رسه
ولی با امسال ۴ بهار که سر سفره هفت سین جای پدر خالیه
یادش بخیر گذشته ها همون موقعی که سر سفره هفت سین
می نشستیم و چشم به ساعت داشتیم
پدرم عزیزم همیشه تو آخرین نفری بودی که سر سفره به
ما ملحق می شدی
می دونی چرا ؟
واسه اینکه تو همیشه بعد از همه ما تن به آب می دادی
اونوقت تمیز و آراسته سر سفره می نشستی
و بعد صورت تک تک ما رو می بوسیدی
اما حالا ۴ سال که جای خالیت دلمو به درد می یاره
۴ سال که ما دیگه سر سفره هفت سین خودمون نمی شینیم
می دونی بار سفر می بندیم تا دیگه جای خالیتو نبینیم
اون نگاههای گرم و مشتاقت
اون نگاه همیشه نگرانت
دوباره بوی سبزه و گل فضا رو معطر کرده
دوباره مادر شوق خونه تکونی داره
ولی امسال می خوام اساسی دلمو خونه تکونی کنم
واسه مهمونی که از پائیز دل بستم به نگاهش
منتظرم تا بیاد و کلید دلمو مثل رویش گلهای بهاری
بسپارم به دستای گرمش
سال نو مبارک
سلام عید نوروز بر شما مبارک باد
وبلاگ قشنگی داری بهم سر بزن.
بای