می دونم که قول دادم تا زمانی که تو نخوای دیگه نمی نویسم چون برام مهمه که بدونی
بیشتر از اونی که فکرمی کنی برام ارزش داری و تنها چیزی که واسم اهمیت داره تویی….
ولی می دونی تنها با نوشتن که می تونم کمی از غم ها مو کم کنم .وقتی آرزهام و
یا دلتنگی هامو روی صفحه ای میارم انگاری کلی از سنگینی بار رو شونه هام کم می شه.
تو هفته ای که گذشت شاید یکی از تلخ ترین روزهای زندگیم بود.
روزهایی که بعد از مرگ پدرم دوباره احساس عجز و ناتوانی بدجوری عذابم می داد.
تو شنبه ای که گذشت فکر نمی کردم خداوند دوباره صبر و آرامش منو به معرض
امتحان بذاره …..
خیلی سخته که نیمه های شب یک تلفن زنگ بزنه و خبر دلهره آوری رو به توبگن.
فکر کنم حدودا ساعت دو نیمه شب بود که تلفن زنگ زد. برادر کوچکترم جواب تلفنو داد
انگاری یک بمب تو خونه منفجر شده بود همه به سمت تلفن هجوم آورده بودن و هراسان
به صحبتها گوش می دادن . خبری تاسف آور در مورد سومین برادرم .
برادری که بیش از همه یاد و خاطره پدر رو برای ما زنده می کرد. برادری که تمثیل پدر
چه از لحاظ ظاهری و چه باطنی……
احساس عجز این بدترین حالت واسه یک انسان….. زانوهام از شدت درد مچاله شده بودن
حالا بقیه چه حالتی داشتند قابل توصیف نیست.
افسر پلیس توضیحاتی داد و فقط ما رو به آرامش دعوت می کرد و خواست هرچه سریعتر
به کلانتری مراجعه کنیم .
برادرام هراسون رفتند و این وحشت و نگرانی تا ساعت سه نیمه شب ادامه داشت تا خبر
سلامتی برادرمو دادن .
چه نا جوانمرد بودن دزدان نیمه شب که برادرمو با دست و پای بسته تو یک جای متروک
رها کردند . ….چه بی وجدان بودن که با کارد صورت نازنینتو مورد تهاجم قرار دادن…
چه پست و حقیر بودن …..
تنها چیزی که تو اون شرایط اهمیت داشت سلامت برادرم بود که به لطف خداوند و عنایت
جد بزگوارش سفیر مرگ به جوونی اش رحم کرد.
خداوند را به خاطر عنایتی که به ما داشت شکرگذارم و امید دارم که خداوند خالق این همه
زیبائی شادی را به کانون همه چشم انتظاران برگردونه مثل ما ....
خداوندا منو و همسالان منو در مسیرامتحانات سختت قرارمده باشد که همواره راه گشای
ما باشی
امیدوارم که اون دزدای نامرد پیدا شن و داداشتم زود تر خوب شه . دوست دارم. بای