تو ای بسته نگاهت را به شیطان
ببین حال مرا با چشم گریان
فراموشم کن و آنگاه بنگر
ندیده کس جنون و عشق جانان
ولی من پا برهنه دلشکسته
شدم دیوانه و لیلای حیران
از اینجا تا فلک رفتم ولی تو
گمان کن مانده بودم نزد یاران
تو می پرسی زمن چونی چرایی؟
تو می جویی زمن راز نهانی
نمی دانم چرا دیدم جمالت؟
نمی دانم چه بشنیدم صدایت؟
هزاران پرسش و ابهام و تشویش
فکندی تو به پای این دل ریش
مپرس از من دلیل قرب و وصلت
مخواه از من دلیل میل و رغبت
جواب مسئلت خواه از خداوند
که او می داند این سر بند از بند
هم او آخر فکنده راه در پیش
هم او اندازد این سر پرده از پیش
بگو یا حق بیا در راه قلبت
بینداز از این غل و زنجیر مغزت
سرانجام عاقبت آگه شوی چون
فتادی در پی این قلب مجنون
شناسی تو مرا با صبر و فکرت
شناسی تو مرا با نور قلبت
سخن راندن بسی جایز نباشد
عمل کردن کلید گنج باشد
از من جدا گشته ای و نگاهم نمی کنی چون درد در منی و رهایم نمی کنی
گم گشته ام میان رویاهای تو از این آوارگی بگو جدایم نمی کنی
هر شب چو ابر می گریم آخر چرا؟ چه شد که صدایم نمی کنی؟
من پرنده مهاجر گم کرده وطنم به آسمان خویش تو رهنمودم نمی کنی
امشب با همه خستگی تو را فریاد می زنم اما باز تو نگاهم نمی کنی
تو با من نامهربانی کردی طوری که خود نیز باورم شد
تنهایم . تو با بی توجهی و با نگاه نا مهربانت قلب پرشور مرا که از عشق تو لبریز بود پاره پاره کردی.
امروز بر مرگ آرزوهایم می گریم و تاریخ را شاهد می گیرم دیگر هرگز نگذارم با من این چنین کنی و
بی رحمانه بر من بتازی.
چه خوش باوربودم افسوس و صد افسوس . نمی دانم
چگونه از احساس شکستم با تو بگویم.
آه چه بیهوده است دردل با نامهربانی در آن سوی مرزها.
نه بگذار امشب بمیرم و نجواهایم را به آغوش سرد خاک بسپارم.