غروب خاکستری

مجموعه اشعار و نوشته ها

غروب خاکستری

مجموعه اشعار و نوشته ها

ناله های معترض

تو ای بسته نگاهت را به شیطان

ببین حال مرا با چشم گریان

فراموشم کن و آنگاه بنگر

ندیده کس جنون و عشق جانان

ولی من پا برهنه دلشکسته

شدم دیوانه و لیلای حیران

از اینجا تا فلک رفتم ولی تو

گمان کن مانده بودم نزد یاران

نپرس از من دلیل قرب و وصلت

تو می پرسی زمن چونی چرایی؟

تو می جویی زمن راز نهانی

نمی دانم چرا دیدم جمالت؟

نمی دانم چه بشنیدم صدایت؟

هزاران پرسش و ابهام و تشویش

فکندی تو به پای این دل ریش

مپرس از من دلیل قرب و وصلت

مخواه از من دلیل میل و رغبت

جواب مسئلت خواه از خداوند

که او می داند این سر بند از بند

هم او آخر فکنده راه در پیش

هم او اندازد این سر پرده از پیش

بگو یا حق بیا در راه قلبت

بینداز از این غل و زنجیر مغزت

سرانجام عاقبت آگه شوی چون

فتادی در پی این قلب مجنون

شناسی تو مرا با صبر و فکرت

شناسی تو مرا با نور قلبت

سخن راندن بسی جایز نباشد

عمل کردن کلید گنج باشد

 

 

این آوارگی

از من جدا گشته ای و نگاهم نمی کنی                           چون درد در منی و رهایم نمی کنی

گم  گشته ام میان رویاهای تو                                      از این آوارگی  بگو جدایم نمی کنی

هر شب چو ابر می گریم                                           آخر چرا؟ چه شد که صدایم نمی کنی؟

من پرنده  مهاجر گم کرده وطنم                                   به آسمان خویش تو رهنمودم نمی کنی

امشب با همه خستگی تو را فریاد می زنم                      اما باز تو نگاهم نمی کنی 

 

فرصت بده تا

 

فرصت بده تا .... کلام یاسمن
  ..... کاش خاموش شوی
..... کاش دقیقه ای خاموش شوی
..... کاش حرف نزنی
که من این نوار را شنیده ام..... و از بر کرده ام
. پس تو را به پروردگار جهانیان ، دوباره این ساز را کوک نکن
* * * *
..... به پیکرت فرصتی بده
تا هر شعر عاشقانه ای که می خواهد .... بگوید
و هر بیتی را که می خواهد بگوید
از شعر اشتیاق
..... به رخسارت فرصتی بده
تا مرا به دلربایی خود گیج کند
و مرا به نقرهء خود تن بشوید
و شامگاهان
...... کلامی چند از کتاب یاسمن بر خواند
* * * *
..... به گیسوان خود فرصتی بده
تا هزاران هزار سال بگردد
..... بر گرد زمین .... یا گرد من
..... به عطر خود فرصتی بده
...... تا با شجاعت و
...... تند روی تمام
احساس خود را بیان کند
. که عطر... کلید یقین است
* * * *
..... به دهانت فرصتی بده
تا همهء گرسنگان را
...... زرد آلو ..... و گندم ..... و سبد هایی لیمو
..... ارزانی بدارد
..... به نار سینه ات فرصتی بده
تا زنجیرش را بگسلد
...... و سپاه طغیانگران را رهبری کند
..... به میان و کمر خود فرصتی بده
..... تا مرا فرهیخته و..... جهاندیده کند
و این احساس را در من پدید آورد
...... که به تمدن متمدنان منسوبم
* * * *
کاش خاموش شوی
کاش دقیقه ای خاموش شوی
که جز مادینگی ، همهء زبانها دروغ است
همهء بلاغت دروغ است
همهء فصاحت دروغ است
همهء سخنرانیها در بستر عشق
وقت هدر رفته ای است
..... و مایهء اهانت عاشقان
* * * *
خاموش شو
فصاحت دیرین خود را به کنار بگذار
که سخنان فلسفی به تمامی فراموشم شده است
....... جز کلام یاسمن
...... الا کلام یاسمن

تو ای نامهربان

تو با من نامهربانی کردی طوری که خود نیز باورم شد

تنهایم . تو با بی توجهی و با نگاه نا مهربانت قلب پرشور مرا که از عشق تو لبریز بود پاره پاره کردی.

امروز بر مرگ آرزوهایم می گریم و تاریخ را شاهد می گیرم دیگر هرگز نگذارم با من این چنین کنی و

بی رحمانه بر من بتازی.

چه خوش باوربودم افسوس و صد افسوس . نمی دانم

چگونه از احساس شکستم با تو بگویم.

آه چه بیهوده است دردل با نامهربانی در آن سوی مرزها.

نه بگذار امشب بمیرم و نجواهایم را به آغوش سرد خاک بسپارم.