نمی دانم که می دانی دلم در اندیشه توست دلم ماتم زده نمی دانم که می دانی
دلم خون شد چرا آخر نمی آیی چرا آخر چرا آخر نمی دانم که می دانی
و امشب اسرار خود با پروانه ای گفتم و او آمد بسویت نمی دانم که می دانی
و او پر زد تا کنارت کنار شعله شمعت نمی دانم که می دانی
من امشب تا سحر میان بغض و آه نالیدم و تو انجا با خیال راحت خفته ای نمی دانم که میدانی
ندا آمد بسوی قلبم ای گل بر خیز که یار آمد نو بهار آمد نمی دانم که می دانی