غروب خاکستری

مجموعه اشعار و نوشته ها

غروب خاکستری

مجموعه اشعار و نوشته ها

وقتی چشمامو

وقتی چشمامو رو ی هم می ذارم

تصویر تو می یاد سراغم

چشمای ناز و مهربونت

زل می زنه باز تو چشمام

می دونم تو نگاهت یک دنیا

حر ف نگفته است

عزیزم دلم بی قرار عشقت

انگاری باز کم آوردم

بگو مهربونم کدوم راه

مارو به هم می رسونه؟

تو می گی وقتی بیدار شم

تو بازم می یای سراغم ؟

نا آشنا

بازهم قلبی به پایم افتاد

بازهم چشمی به رویم خیره شد

بازهم در گیروداریک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

بازهم از چشمه لبهای من

تشنه ای سیراب شد سیراب شد

بازهم دربسترآغوش من

رهروی درخواب شد در خواب شد

بردو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم دراو

عاشقی دیوانهت می خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال وآبرو

او شراب بوسه می خواهد زمن

من چه گویم قلب پرامید را

او به فکر لذت وغافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم ازاو

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهدازمن آتشین

تا بسوزاند دراو تشویش را

او به من می گوید ای آغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

من به اومی گویم ای نا آشنا

بگذر از من من ترا بیگانه ام

آه از این دل آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا کس به آوازش نخواند

HydroForum® Group 

سکوت

پرنده ای تنها در هیاهوی رسیدن به عشق        

آرام تر از رویا رسیده تا نگاهم

و من به جرم سکوت

غریبی اش را نمی دانم

چرا باور نکردم

دلم را کجا  بردی مانی ام من

همین روزها رو به ویرانی ام من

چرا با تو دلتنگی ام را نگفتم

برای همین در پشیمانی ام من

یادمان باشد

با اینکه در وصال تو شبها گریستم                    کامم نشد میسر و بیجا گریستم

اشکم شکست گرمی بازار عشق را                از بس که همچو شمع سراپا گریستم